::..:: طاها شیخیانی ::..::

دست نوشته ها و خاطرات و برنامه هاي يك دانش آموز جنوبي

حضرت امام حسین علیه السلام تولد - شهادت
ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧ 

مقدمه:
تمام مطالب این مقاله از میان نوشته های عالم پربرکت و محدث عالی مقام مرحوم آقای حاج شیخ عباس قمی ( اعلی الله مقامه الشریف ) تهیه شده است، با همان جملات و انشایی که خودشان بکار برده اند.
درباره تاریخ کربلا خبرها و مطالب اضافی خیلی گفته شده است اما اگر کسی بخواهد، می تواند حقایق و وقایع را از منابع پربرکت شیعه بدست آورد.
خداوند مقام علمای شیعه را بلند تر بفرماید که با استفاده از مکتب حقه و پربار شیعه حقایق عالم را برای ما روشن فرموده اند.


بسم الله الرحمن الرحیم




حضرت امام حسین علیه السلام تولد - شهادت



مقدمه:
تمام مطالب این مقاله از میان نوشته های عالم پربرکت و محدث عالی مقام مرحوم آقای حاج شیخ عباس قمی ( اعلی الله مقامه الشریف ) تهیه شده است، با همان جملات و انشایی که خودشان بکار برده اند.
درباره تاریخ کربلا خبرها و مطالب اضافی خیلی گفته شده است اما اگر کسی بخواهد، می تواند حقایق و وقایع را از منابع پربرکت شیعه بدست آورد.
خداوند مقام علمای شیعه را بلند تر بفرماید که با استفاده از مکتب حقه و پربار شیعه حقایق عالم را برای ما روشن فرموده اند.

حضرت امام حسین علیه السلام تولد - شهادت
تولد:
تولد باسعادت حضرت سیدالشهداء علیه السلام بنابرمشهور روز سوم شعبان سال سوم می باشد در این روز ملائکه آسمان ها به تهنیت پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله به این مولود مسعود آمدند و از خاک قبر آن مظلوم برای رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردند و اورا تعزیت نیز بگفتند و فطرس ملک یا دردائیل به آن طفل معصوم و امام مظلوم پناه برد و خداوند او را بخشید و به جای خودش برگردانید.
روز تولد آن حضرت را روز پنجم شعبان سال سه و روز سی ام ربیع الاول سال سه نیز گفته اند و لکن مشهور روز سوم ماه شعبان می باشد.
و برای این روز شریف اعمالی ذکرشده است که هر کس بخواهد به کتاب های دعا مراجعه نماید.
حرکت از مدینه:
بعد از هلاکت معاویه در شب 27 یا 28 رجب سال 60 ولیدبن عقبه حاکم مدینه جناب سیدالشهداء را به خانه خود طلبید و خبر مرگ معاویه و خلافت یزید را با آن حضرت عرض کرد و خواست از آن جناب بیعت بگیرد. حضرت آن شب را مهلت خواست و شب یکشنبه 29 از بیم مخالفان با اهل بیت خود از مدینه به جانب مکه حرکت کرد، پس از آنکه سرقبرجد و مادر و برادر خود رفت و وداع کرد و از راه اعظم حرکت فرمود و یه شریفه « فخرج منها خائف یترقب » را قرائت فرمود و روایت شده که چون امام حسین علیه السلام اراده خروج از مدینه فرمود زنهای بنی عبدالمطلب از عزیمت آن حضرت آگاهی یافتند به خدمت آن حضرت شتافتند و صدا را به نوحه و زاری بلند کردند تا آنکه آن حضرت در میان ایشان عبور فرمود و ایشان را قسم داد که صداهای خود را از گریه و نوحه ساکت کنید و صبر پیش آورید. آن محنت زدگان جگر سوخته گفتند که پس نوحه و زاری را برای چه روزی بگذاریم؟ به خدا سوگند که این زمان نزد ما مانند روزی است که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله از دنیا رفت و مثل روزی است که امیر المومنین و فاطمه و رقیه و زینب و ام کلثوم و دختران پیغمبر از دنیا رفتند، خدا جان ما را فدای تو گرداند، ای محبوب قلوب مؤمنان و ای یادگار بزرگواران سپس یکی از عمه های آن حضرت آمد درحالیکه می گریست و گفت گواهی می دهم ای حسین که در این وقت شنیدم که جنیان برتو نوحه می کردند.
موافق روایات، « ام سلمه » زوجه طاهره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در وقت خروج آن حضرت به نزد آن حضرت آمد و عرض کرد ای فرزند گرامی مرا اندوهناک مگردان به بیرون رفتن به سوی عراق زیرا که من شنیدم از جد بزرگوار تو که می فرمود « فرزند دلبند من حسین در زمین عراق کشته خواهد شد، در زمینی که کربلا می گویند. » حضرت فرمود که ای مادر به خدا سوگند که من نیز این مطلب را می دانم و من لامحاله بیدا کشته شوم و مرا از رفتن چاره نیست و به فرموده خدا عمل می نمایم به خدا قسم که من می دانم در چه روزی کشته خواهم شد و می شناسم کشنده خود را و می دانم آن بقعه را که در آن مدفون خواهم شد و می شناسم آنان را که با من کشته می شوند از اهل بیت و خویشان و شیعیان خود و اگر خواهی ای مادر به تو بنمایم جایی را که در آن کشته و مدفون خواهم گردید. حضرت فرمود که ای مادر خداوند مقرر فرموده و خواسته مرا ببیند که من به جور و ستم شهید گردم و اهل بیت وزنان مرا و جماعت مرا متفرق و پراکنده دیدار کند و اطفال مرا مذبوح و مظلوم و اسیر و در غل و زنجیر نظاره فرماید در حالیکه ایشان استغاثه کنند و هیچ ناصری و معینی نیابند پس فرمود ای مادر قسم به خدا که من چنین کشته خواهم شد اگرچه به سوی عراق نیز نروم مرا خواهند کشت.
ورود حضرت به مکه:
روز سوم شعبان سال 60 جناب سیدالشهداء علیه السلام وارد مکه شد و چون کوفیان فهمیدند که آن جناب سر از بیعت یزید برتافته و به جانب مکه شتافته کاغذهای متواتر و متوالی خدمت آن حضرت نوشتند و او را به کوفه طلبیدند، رسولان اهل کوفه نامه های ایشان را برای امام حسین علیه السلام به مکه رسانیدند وپیوسته کاغذها ونامه ها رسید تا نیمه ماه، دوازده هزار کاغذ نزد آن حضرت جمع شد. پس در روز نیمه شعبان 60 مسلم بن عقیل پسرعموی خود را به جانب کوفه روانه کرد و کاغذ های کوفیان را جواب فرمود و در آن نوشت که فرستادم به سوی شما برادر و پسر عم مورد اعتماد اهل بیت خویش مسلم بن عقیل ر، پس اگر او بنویسد به سوی من، که مجتمع شده است رای عقلا و دانایان و اشراف شما برآنچه در نامه ها درج کرده اند، همانا به زودی به سوی شما خواهم آمد انشاءالله.
مسلم بن عقیل روز هشتم ذالحجه سال 60 در کوفه خود را ظاهر کرد و اصحاب خود را امر به خروج فرمود، به اندک زمانی از اصحاب مسلم مسجد و بازار مملو شد و دور قصر دارالاماره را گرفتند و کار را بر ابن زیاد تنگ کردند. اتباع ابن زیاد کوفیان را ترساندند و از کمک مسلم ایشان را سست گردانیدند. کوفیان بنای نفاق و تفرقه نهادند و پیوسته از دور مسلم پراکنده شدند تا شب داخل شد و از آن جماعت باقی نماند جز سی نفر.
مسلم نماز مغرب را در مسجد به جا آورد وچون از مسجد پی بیرون نهاد دیگر کسی با او نبود. پس تنها متحیرانه در کوفه می گردید تا به در خانه « طوعه » رسید و آن زنی بود که به انتظار پسر خود بر در خانه یستاده بود، چون نظر مسلم به طوعه افتاد سلام کرد و شربت آبی طلبید طوعه آب آورد و مسلم آشامید و آنجا نشست. طوعه ظرف آب را به خانه برد وگذاشت و برگشت، دید مسلم آنجا نشستته است، عرض کرد: ای بنده خدا مگر آب نیاشامیدی؟ فرمود بلی، گفت: برخیز و به خانه خود برو، مسلم جواب نفرمود. دوباره تکرار کرد، جواب نشنید، تا دفعه سوم گفت: سبحان الله! ای بنده خدا برخیز، به سوی اهل خود برو، چه بودن تو در ین وقت شب بر در خانه من شایسته نیست و من هم حلال نمی کنم. مسلم برخواست و فرمود یا اَمَةَ الله مرا در این شهرخانه وخویشی و یاری نیست. غریبم و راه به جایی نمی برم ، یا ممکن است به من احسانی کنی ومرا در خانه خود پناه دهی و شاید بعد از این من مکافات کنم. عرض کرد قضیه شما چیست؟ فرمـود من مسلم بن عقیل هستم که کـوفیان مرا فریب دادند و دست از یاری من برداشتند و مرا بی کس و تنها گذاشتند. طوعه مسلم را به خانه آورد و او شب عرفه را در خانه طوعه بود. روزنهم ذالحجه لشگر آمدند برای قتال او و با او محاربه کردند تا آنکه آن جناب را دستگیر کردند. در کتاب کامل بهایی آمده است که مسلم شب را درخانه طوعه بماند، صبح چون صدی شیهه اسبان را شنید دعامی خواند، دعا را به تعجیل به آخر رسانید و سلاح پوشید و با طوعه گفت که آنچه بر توبود ای طوعه از نیکی کردی و از شفاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله نصیب یافتی من دوش در خواب بودم عمویم امیرالمؤمنین علی علیه السلام را دیدم، مرا گفت: فردا پیش من خواهی بود. لشگر بر در خانه رسید، مسلم ترسید که آتش در خانه زنند از خانه بیرون رفت و چهل و دو مرد از آن ملاعین را بکشت. و شهادت مسلم در روز نهم ذالحجه سال 60 واقع شد. هم چنین شهادت هانی ابن عروه که از یاران امیرالمؤمنین علیه السلام و در جنگ جمل ملازم رکاب آن حضرت بود و رجز مشهوری خواند.
و از طرف دیگر در همان ایام عمروبن سعید ابن العاص با جماعت بسیاری به بهانه حج به مکه آمدنـد و از جانب یزید مامور بودند که امام حسین علیه السلام را در مکه به هـر حال که باشد بگیرند و به نزد یزید ببرند یا آنکه او را به قتل برسانند. ناچار امام حسین علیه السلام مطابق قانون شرع احرام حج را به عمره عدول فرمود واعمال عمره را به جا آورد وبه سوی عراق حرکت فرمود.
ورود اهل بیت به کربلا:
بعد از حدود سه هفته یعنی روز دوم محرم سال 61 حضرت امام حسین علیه السلام به زمین کربلا ورود فرمود و چون به آن زمین رسید پرسید که این زمین چه نام دارد؟ گفتند کربلا، چون نام کربلا شنید گفت اَلّلهُم اِنِّی اَعوذُ بِکَ مِنَ الکَربِ وَ البَلاء. سپس فرمود این جا، جای کرب و بلا و محنت و عنا است، فرود آیید که اینجا منزل و محل خیام ما است. این زمین جای ریختن خون ما است و در این مکان واقع خواهد شد قبر های ما. خبرداد جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به این ها پس در آن جا فرود آمدند.
روز بعد یعنی روز سوم محرم عمربن سعد با چهار هزار سوار به کربلا وارد شد و فرستاد نزد امام حسین علیه السلام که برای چه به اینجا آمده اید؟ آن حضرت جواب داد برای آنکه اهل کوفه به من نامه ها نوشتند و مرا به اینجا طلبیدند.
روز به روز لشگر برای یاری عمرسعد وارد شد تا روز ششم محرم بیست هزار سوار نزد او جمع شدند. عمرسعد روز هفتم به دستورابن زیاد شخصی به نام عمروبن حجاج را با پانصد سوار بر آب فرات موکل کرد و امام حسین علیه السلام را از آب منع کرد. به جهت نامه ای که ابن زیاد در این باب برای او نوشته بود.
روز نهم – تاسوعا –:
این روز، روز اندوه و حزن اهل بیت علهیم السلام است.
شیخ کلینی از امام صادق علیه السلام روایت کرده که آن جناب فرمود تاسوعا روزی بود که امام حسین علیه السلام و اصحابش را در کربلا محاصره کردند و سپاه شام بر قتال آن حضرت اجتماع کردند و ابن مرجانه و عمرسعد خوشحال شدندبه سبب کثرت سپاه و زیادی لشگر که برای آن ها جمع شده بود و جناب حسین علیه السلام و اصحابش را ضعیف شمردند و یقین کردند که یاوری از برای آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند نمود پس فرمود پدرم فدی آن ضعیف غریب.
در این روز شمربن ذی الجوشن بانامه ابن زیاد در باب قتل امام حسین علیه السلام وارد کربلا شد و ابن سعد برحسب آن نامه مهیای قتل آن حضرت شد. لاجرم وقت عصربود که لشگر خود را بانگ زد که یا خیل الله ارکبی و بالجنه ابشری یعنی ای لشگر خدا سوار شوید و به سوی وعده گاه بهشت بروید !
لشگر نامسعود او سوار و رو به قشون سیدالشهداء آوردند در حالیکه آن حضرت در پیش خیمه شمشیر خود را در بر گرفته بود و سر به زانو نهاده بود و به خواب رفته بود. جناب زینب چون هیاهوی لشگر را شنید به نزد برادر دویـد، عرض کرد: برادر مگر صداهای لشگر را نمی شنوید که نزدیک شده اند، پس حضرت سر از زانو برداشت و به خواهر فرمود که ای خواهر اکنون رسول خدا را در خواب دیدم که به من فرمود توبه سوی من خواهی آمد. حضرت زینب تا این خبر را شنید بر صورت زد و وایلا گفت. حضرت فرمود که ای خواهر ویل و عذاب از برای تو نیست، صبر کن و ساکت باش خدا ترا رحمت کند. پس جناب عباس را فرستاد تا تحقیق کند چه مطلب شده، چون معلوم شد که بنای قتال است، آن شب را از ایشان مهلت خواست که قدری نماز و دعا و استغفار به جا آورد.

شب عاشوراء سال 61:
در این شب جناب سیدالشهداء اصحاب خود را جمع کرد و خطبه ای خواند و کلماتی با آنها فرمود که حاصلش این است که من بیعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختیار خودتان گذاشتم تا به هر جانب که خواهید کوچ کنید و اکنون پرده شب شما را فرو گرفته تاریکی شب را راهوار خود قرار دهید و به هر سو که خواهید بروید. اهلبیتش عرض کردند برای چه این کار بکنیم؟ یا برای اینکه بعد از تو زندگی کنیم؟ خداوند هرگز نگذارد که ما این کار ناشایسته را دیدار کنیم و اصحاب نیز هریک به این نحو کلماتی گفتند وشهادت درخدمت آن حضرت را بر زندگی دنیا اختیار نمودند.
از جناب علی بن الحسین علیه السلام روایت است که فرمود: در آن شبی که پدرم در صباح آن شهید شد من به حالت مرض نشسته بودم و عمه ام زینب پرستاری من می کرد که ناگاه دیدم پدرم کناره گرفت و به خیمه خودرفت و باآن جناب بود « جون » آزاد کرده ابوذر و شمشیر آن جناب را اصلاح می نمود. پدرم ابیاتی را تکرار می کرد و من حفظ کردم پس چون دانستم که از خواندن آن ها چه اراده کرده گریه گلـویم را گرفت، بر آن صبر نمودم و اظهار جزع ننمودم و عمه ام زینب برخاست و بیخودانه به جانب آن حضرت شتافت وگفت: این وقت زمانی را ماند که مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن از دنیا رفته، چه ای برادر تو جانشین گذشتگان و فریاد رس بازماندگانی. حضرت به جانب او نظر کرد و فرمود: ای خواهر نگران مباش که شیطان حلم ترا نرباید و اشک در چشم های مبارکش بگذشت و به این مثل تمسک جست: لوترک القطا لنام یعنی اگر صیاد مرغ قطا را به حال خود گذاشتی آن حیوان در آشیانه خود شاد بخفتی. زینب گفت: یا ویلتاه، یا به ستم جان شریفت گرفته خواهد شد؟ پس این مطلب بیشتر دل مرا مجروح خواهد نمود. پس جناب امام حسین علیه السلام او را به کلماتی چند تسلیت داد. پس از آن فرمود: ای خواهر ترا قسم می دهم و باید که به قسم من عمل کنی. گاهی که من کشته می شوم گریبان در مرگ من چاک مزنی و چهره خویش را به ناخن نخـراشی و از برای شهادت من به ویل و ثبور فریاد نکنی. پس سید سجاد علیه السلام فرمود که پدرم عمه ام را آورد و در نزد من نشانید.
روایت است که حضرت امام حسین علیه السلام در آن شب فرمود که خیمه های حرم محترم را به یکدیگر متصل کردند و بر دور آن ها خندقی حفر کردند و از هیزم پرکردند که جنگ از یک طرف باشد و دشمن نتواند متعرض خیام حرم شود.
خدا داند که آن خداپرستان در شب آخر عمرشان چه زحمت ها کشیدند و از حفر خندق و جمع کردن هیزم و تحصیل آب برای وضو و غسل و شستن جامه های خویش که کفن های ایشان بود و چه عبادت ها و تضرعات و مناجات با قاضی الحاجات که در آن شب به جا آوردند و پیوسته صدای تلاوت بلند بود و شایسته است که شیعیان به آن سعادتمندان تأسی کنند و این شب را به عبادت و تلاوت قرآن وگریه و اندوه احیاء دارند. علمای بزرگ شیعه برای این شب دعا و نمازهای بسیار و با فضیلت های بسیار نقل کرده اند از جمله چهار رکعت نماز است در هر رکعت بعد از حمد، پنجاه مرتبه سوره توحید و بعد از نماز فرموده اند ذکر خدا بسیار کند و صلوات بفرستد بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و لعن کند بر دشمنان ایشان آنچه می تواند. در فضیلت احیای این شب روایت کرده که مثل آن است که عبادت کرده باشد خدا را به عبادت جمیع ملائکه و اگر کسی را توفیق شامل حال شود و در این شب در کربلا باشد و زیارت امام حسین علیه السلام کند و نزد آن جناب بیتوته نماید تا صبح، خدا او را محشور فرماید در جمله شهداء و ملطغ به خون سیدالشهداء علیه السلام.
روز عاشوراء – دهم محرم سال 61–:
روز شهادت امام حسین علیه السلام است. و در این روز در کربلا در وقت صباح حضرت امام حسین علیه السلام دست به دعا برداشت و گفت: اَلّلهم اَنْتَ ثِقَتی فی کلِّ کَرْبٍ وَ اَنت رجائی فی کُلِّ شدَّهٍ الخ پس صف آرایی لشگر خود نمود و امر فرمود تا آتش در هیزم های خندق زدند که آن خندق آتش، حاجب باشد از رفتن لشگر عمر سعد به جانب خیمه های زنان. از آن طرف عمر سعد نیز صفوف لشگر خود را آراست. در آن زمان، حضرت سوار بر شتری شد و مابین دو لشگر ایستاد و اهل عراق را ندا کرد و بعد از حمد و صلوات، نسب خود را اظهار نمود و بیان فرمود که یا شما نیستید که نامه های متواتر به من نوشتید و مرا بدینجا دعوت کردید؟ الحال چه شده؟ آیا من کسی را کشته ام آیا کسی را آسیبی زده ام یا مالی برده ام؟ برای چه برای کشتن من جمع شده ید؟
عمر سعد تیری به چله کمان گذاشت و با لشگر خود گفت که شهادت دهید نزد امیر که من بودم اول کسی که تیر به جانب حسین افکند. همینکه آن تیر را افکند، لشگر او نیز سیدالشهداء را تیر باران کردند.
حضرت فرمود به اصحاب خود که خدا رحمت کند شما ها را، مهیا شوید مرگی را که چاره ندارید و در همان ساعت جماعتی از اصحاب آنجناب شهید شدند و پیوسته یک یک به میدان رفتند و شهید شدند تا وقت ظهر شد. ابوثمامه عرض کرد وقت نماز است می خواهم یک نمازی دیگر با شما به جا آورم. از لشگر عمر سعد مهلت نماز خواستند. آن کافران بی حیا، مهلت ندادند. لاجرم زهیربن قین و سعید بن عبدالله خود را سپر آن جناب کردند و هر تیر و نیزه که وارد می شد بر بدن خود می خریدند تا آن جناب نماز خود را تمام کرد.
بالجمله، یک یک اصحاب به میدان رفتند و شهید شدند تا نوبت به جوانان هاشمی رسید. ایشان نیز یک یک، به جهاد رفتند و به نحوی جهاد کردند و شهید شدند که از تصور حالشان جگرها آتش می گیرد.
جناب علی اکبر چون خواست به میدان برود، پدر نگاه میاوسانه به قامت او کرد، گریه او را فرو گرفت و کلمات معروفه اللهم اشهد علی هولاء القوم را فرمود. علی اکبر چون به میدان رفت و جنگ کرد و تشنگی در او خیلی تاثیر کـرد، برگشت نزد پدر و گفت: ای پدر عطش مرا می کشد و سنگینی آهن مرا بی تاب کرده. خدا داند که در این حال چه بر آن پدر مهربان گذشت که آب نداشت که جگر تفته فرزندش را خنک کند. لاجرم سخت بگریست و علی اکبر به میدان برگشت و جهاد کرد تا او را شهید کردند. همینکه پدر بالای سر او آمد و آن بدن پاره پاره و صورت شبیه رسولخدا صلی الله علیه و اله را به خون و غبار آلوده دید، صورت به آن صورت نهاد و فرمود: قَتَلَ الله قوماً قَتَلوک ما اَجرَئَهُم عَلَی الرَحمن وَ عَلی اَنتَهاکَ حُرمة الرسول عَلَی الدُنیا بَعدکَ العَفا و همچنین ملاحظه نمود شهادت قاسم و واقعه قطع شدن دستهای جناب ابوالفضل و کیفیت شهادت آن مظلوم و سایر شهداء.
بالاتر از همه تذکر شهادت آن طفل شیرخوار است نمی دانم که سید مظلومان چه حالی داشته آنوقتی که آن طفل را به آن جناب دادند که آبی از برای او بگیرد، عوض آنکه آن قوم بی حیا آن طفل را آب دهند تیری به گلوی نازک او زدند که آن طفل در دست پدر جان داد.
و تأمل کن در حال عبدالله بن الحسن، آن هنگامی که عموی خود را در قتلگاه میان لشگر دشمن تنها دید. از خیمه نزد آن جناب دوید، وقتی رسید که ظالمی شمشیر بلند کرده بود که به آن حضرت زند. عبدالله گفت وای برتو، ای فرزند ناپاک می خواهی عموی مرا بکشی. پس دست خود را سپرکرد. شمشیر دست مقدس او را قطع کرد و به پوست آویزان شد. پس آن مظلوم ناله اش بلند شد که ای مادر، حضرت او را در دامن گرفت و اورا تسلی می داد که حرمله او را تیری بزد و شهید کرد.
ملاحظه کن و کیفیت شهادت خود آن مظلوم را ببین که چه گذشته بر آن حضرت و بر اهل بیت او. خصوص آن وقتی که به جهت وداع ایشان به حرم آمد و آن ها را صدا زد و با یک یک آن ها وداع کرد و امر به صبر فرمود و آن لباس کهنه را طلبید و در زیر جامه های خود پوشید و به میدان رفت و رجز خواند و باآن حال تشنگی و داغ های کمر شکن که آن حضرت دیده بود چه نوع مبارزت و شجاعتی از آن حضرت ظاهر شد تا آنکه پیشانی مقدسش را شکستند. جامه بلند کرد که خون از چهره پاک نماید، تیر زهرآلود سه شعبه به قلب مبارکش رسید، همینکه آن تیر را از پشت بیرون کشید، مانند ناودان خون از آن جاری شد. حضرت دست ها را از آن پر می کرد و به جانب آسمان می ریخت و هم به سر و صورت خویش می مالید.
در این وقت به واسطه آن زخم و زخم های فراوان دیگر که بر بدنش بود ضعف و ناتوانی عارض آن جناب شد، از کارزار ایستاد. مالک بن یسر به جانب آن جناب روان شد و ناسزا گفت و شمشیری بر سر مبارکش زد که کلاه زیر عمامه آن حضرت مملو از خون شد و صالح بن وهب بر پهلوی مبارکش زد که از اسب بر روی زمین افتاد.
جناب زینب چون این بدید، ازخیمه بیرون دوید و فریاد برداشت وا اخاه وا سیداه وا اهل بیتاه. ای کاش آسمان خراب می شد و برزمین می افتاد و کاش کوه ها از هم می پاشید و به عمر سعد فرمود: ای عمر ! ابوعبدالله را می کشند و تو او را نظاره می کنی. آن ملعون جواب نگفت.
زینب با لشگر فرمود: وای برشما مگر میان شما یک نفر مسلمان نیست. احدی جواب نداد و بالجمله شمر لشگر را ندا کرد که مادر بر شماها بگرید چه انتظار می برید. چرا کار حسین را تمام نمی کنید. پس همگی بر آن حضرت از هر سو حمله کردند.
حصین بن نمیر تیری بر دهان مقدسش زد و ابو یوب غنوی تیری بر حلقوم شریفش زد و زرعه بن شریک ضربتی بر شانه چپش زد و سنان بن انس نیزه برگلوی مبارکش فروبرد و تیری بر نحر شریف آن مظلوم زد.
پس آن جناب را شهید کردند به نحوی که ذکرش را شایسته نمی دانم. پس از آن بدن مقدسش را برهنه کردند و لشگر به خیام محترمش ریختند و آنچه در خیمه ها بود، بردند و زن های داغدیده را بیازردند. زن ها ناله ها شان بلند شد. عمر سعد به جانب خیام آمد، زن ها نزدیک او جمع شدند و چنان صیحه کشیدند و گریستند که ابن سعد به حال آن ها رقت کرد. فریاد زد که کسی متعرض ایشان نشود. زن ها خواهش لباس های ربوده خود را نمودند. عمر سعد حکم کرد آن ها را رد کنند. لکن کسی بر ایشان رد نکرد و این واقعه مفصل است و اگر گسی بخواهد به کتاب ها مراجعه نمید.
من از تحریر این غم ناتوانم که تحریرش زده آتش به جانم
اعمال روز عاشوراء:
شیخ طوسی روایت کرده است از عبدالله بن سنان که گفت: من در روز عاشوراء به خدمت حضرت امام جعفرصادق علیه السلام رفتم دیدم رنگ مبارکش متغیر و آثار حزن و اندوه از روی شریفش ظاهراست ومانند مروارید آب از دیده های مبارکش می ریزد. گفتم: یابن رسول الله سبب گریه شما چیست؟ هرگزدیده شما گریان مباد. فرمود: مگر غافلی که امروز چه روزیست؟ مگر نمی دانی که در مثل این روز، جد من حسین، شهید شده است. و فرمود در مثل این روز در این وقت جنگ از آل رسول منقضی شد و سی نفر از ایشان با دوستان ایشان بر زمین افتاده بودند که هر یک از ایشان اگر در زمان حضرت رسول صلی الله علیه و اله فوت می شد آن حضرت صاحب عزی او بود. پس حضرت آن قدر گریست که محاسن شریفش تر شد.
شایسته است که شیعیان در این روز امساک کنند از خوردن و آشامیدن بی آنکه نیت روزه کنند و در آخر روز، بعد از عصر افطارکنند به غذاییکه اهل مصیبت می خورند مثل ماست یا شیر و امثال آن، نه مثل غذاهای لذیذه و فرموده اند که به قدر کمی تربت تناول کنند. و نیز شایسته است که شیعیان جامه های پاکیزه بپوشند و بند ها را بگشایند و آستین ها را بالا کنند به شکل صاحبان مصیبت. و شایسته است که در این روز مشغول کاری از کارهای دنیا نشوند و از برای خانه ‌خود چیزی ‌ذخیره‌ نکنند ومشغول‌ نوحه ‌ومصیبت‌باشند ومجالس‌عزای حضرت امام حسین علیه السلام را اقامه نمایند و به ماتم اشتغال نمایند چنانکه درماتم عزیز ترین اولاد و اقارب خود اشتغـال می نمایند و زیارت کنند حضرت سیدالشهداء علیه السلام را به زیارت عاشوراء و سعی کنند بر نفرین و لعن بر قاتلان آن حضرت و به یکدیگر تسلیت بگویند.
در اواخر روز عاشوراء، سزاوار است که یاد آوری از حال حرم امام حسین علیه السلام و دختران و اطفال آن حضرت که در این وقت در کربلا اسیر اعدا و مشغول به حزن و گریه بودند و مصیبت هایی بر ایشان گذشته که در خاطر هیچ آفریده ای خطور نکند و قلم را تاب نوشتن نباشد. پس برخیزی و سلام کنی بر رسولخدا وعلی مرتضی و فاطمه زهرا و حسن مجتبی و سیر امامان از ذریه سیدالشهداء علیهم السلام و ایشان را تعزیت گویی بر این مصائب عظیمه با قلب محزون و چشم گریان و دعایی دارد که در کتاب های دعا نوشته شده است هر که بخواهد مراجعه نماید و خواندن هزار مرتبه سوره توحید در این روز فضیلت دارد.
دعای امام حسین علیه السلام در روز عاشوراء:
و بدان ‌که ‌سه ‌دعا نقل ‌شده ‌که ‌حضرت‌امام‌حسین‌علیه‌السلام‌هرسه‌ را در روزعاشوراء خوانده اند:
اول – دعایی است که در وقت صبح عاشوراء خواند، دست به درگاه الهی بلند کرد و گفت اللهم انت ثقتی فی کل کرب الخ
دوم – دعایی است که تعلیم امام زین العابدین علیه السلام فرمود در آن روز در وقتی که آن حضرت را در برگرفت و خون ها در بدن مبارکش جوش می خورد و فرمود: ای پسر حفظ کن از من دعایی را که تعلیم فرمود آن را به من فاطمه و تعلیم فرمود به او رسول خدا و تعلیم نمود به او جبرئیل از برای حاجت و مهم و اندوه و بلاهای سخت که نازل می شود و امر دشوار و فرمود بگو:
بحق یس و القران الحکیم و بحق طه و القران العظیم یا من یقدر علی حوائج السائلین یا من یعلم ما فی الضمیر یا منفّس عن المکروبین یا مفّرج عن المغمومین یا راحم الشیخ الکبیر با رازق الطفل الصَّغیر یا من لایحتـاج الی التفسیر صلی علی محمد و ال محمد و افعل بی ( حاجات ذکرشود )
سوم – دعای انت المتعالی المکان الخ است که آخر دعای آن حضرت بوده.
سابقه عزاداری و نوحه گری شیعیان در عزای امام حسین علیه السلام:
در روز دهم محرم سال 352 معز الدوله دیلمی مردم بغداد را امر کرد که دکان ها و بازار ها را ببندند و طباخین طبخ نکنند و قبه هایی در بازار ها نصب کنند. پس زن ها با موهای آشفته بیرون شدند و لطمه بر صورت زدند و اقامه ماتم برای جناب حسین بن علی علیه السلام نمودند. و این اول روزی بود که نوحه گری شد برای آن حضرت در بغداد.
بنابر این حرف کسانی که می گویند عزاداری از زمان صفویه مرسوم شده است ناسزا است زیرا این واقعه یک نمونه از عزاداری ها است که در سال 352 و 555 سال قبل از شروع سلطنت سلسله صفویه بوده است.
وقایع بعد از عاشوراء:
چون روز عاشوراء عمرسعد از کار قتل امام حسین علیه السلام پرداخت، سر مبارک آن حضرت را به خولی و حمیدبن مسلم سپرد و در همان روز عاشوراء ایشان را به نزد ابن زیاد روانه کرد و بقیه سرها را نیز درمیان قبیل پخش کرد تا به نزد ابن زیاد برند و به سوی او تقرب جویند.
خولی به تعجیل تمام حرکت کرد، شب یازدهم به کوفه وارد شد، چون در آن وقت شب، ملاقات ابن زیاد ممکن نبود لاجرم به خانه خود رفت و سر پسر پیغمبر را در زیر اجانه جای داد. از آن طرف عمر سعد شب یازدهم را در کربلا بماند و روز یازدهم تا وقت ظهر نیز در کربلا اقامت کرد و برکشتگان سپاه خود نماز گذاشت و همگی را به خاک سپرد و چون روز از نیمه بگذشت، امر کرد که دختران پیغمبر را بر شتران بی وطأ سوار کردند و ایشان را چون اسیران روان داشتند. چون ایشان را به قتلگاه عبور دادند زن ها را که نظر بر جسد امام حسین و کشتگان افتاد، بر صورت زدند و صدا به صیحه و گریه برداشتند.
در حدیث معتبر است که حضرت سجاد فرمود همانا چون روز عاشوراء رسید به ما آنچه رسید از مصیبت های عظیم و کشته گردید پدرم و کسانی که با او بودند از اولاد و برادران و سیر اهل بیت او، پس حرم محترم و زنان مکرم آن حضرت را برشتران سوار کردند برای رفتن به جانب کوفه، پس من نظر کردم به سوی پدر و سایر اهل بیت او که در خاک و خون آغشته گشته و بدن های طاهرة ایشان بر روی زمین است و کسی متوجه دفن ایشان نشده، سخت برمن گران آمد و سینه من تنگی گرفت و حــالتی مرا عارض شد که می خواست جان از تن من پرواز کند. عمه ام – زینب کبری – چون مرا بدین حال دید پرسید این چه حالت است که در تو می بینم ای یادگار جد و پدر و برادر من ! می نگرم ترا که می خواهی جان تسلیم کنی. گفتم: ای عمه چگونه اضطراب نداشته باشم و حال آنکه می بینم سید و آقای خود و برادران و عمو ها و عموزادگان و اهل و عشیرت خود را که آغشته به خون در این بیابان افتاده اند و تن ایشان عریان و بی کفن است و هیچکس بر دفن ایشان نمی پردازد و بشری متوجه ایشان نمی گردد، گویا ایشان را مسلمان نمی دانند. عمه ام گفت: از آنچه می بینی دلگران مباش. به خدا قسم که این عهدی بود از رسول خدا به سوی جد و پدر و عموی تو صلوات الله علهیم اجمعین و رسول خدا مصائب هریک را به ایشان خبرداد و به تحقیق که حق تعالی در این امت پیمان گرفته از جماعتی که فراعنة زمین ایشان را نمی شناسند لکن در نزد آسمان ها معروفند که ایشان این اعضای متفرقه و جسد های در خون طپیده را جمع کنند و دفن نمایند و در ارض طف بر قبر پدرت سیدالشهداء علامتی نصب کنند که اثر آن هرگز برطرف نشود و به مرور ایام محو و نابود نگردد و هر چند که سلاطین کفره و اعوان ظلمه در محو آثارآن سعی و کوشش نمایند ظهورش زیاده گردد و رفعت و علوش بالا تر خواهد گرفت.


دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نگشت آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست


کلمات کلیدی: